تبليغاتX
كوهساران

كوهساران

گاه کوهها در چادر ابر از من پنهان می مانند، گاه من از کوهها در حجاب غفلت...

رای من در هفتمین صعود قلم به کوهستان


1. خرپاپ
2.قالیکوه


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 21:10  توسط كوهسار (ماهزاده نجار)  | 

اینجا، خدایی نیست! (25/ 1/ 1391)


عصر جمعه بود. مثل همیشه دلگیر  و بی رمق!

 صبح جمعه گذشته بود به کاری مداوم سپید، رنگی در باغچه کوچک خانه!

خسته نبودم از کار و تلاش روز، دلم هوای کوه داشت در آن وقت روز! دلم هوای دشت داشت. دلم هوای او داشت در آن وقت روز! اویی که هست در عین نیستی. اویی که نیست در عین هستی اش!

پس وز پی اش دوان شدم در آن سوی شهر، در کوه و دشت اما، نبود خدایی که بتوان دید. نبود! سنگ به شیب، شیب به یال، یال به قله رسید در انتها اما، نبود خدا. نبود!

بی هیچ و پوچ به خانه بازگشت در انتها، اما نبود خدا. نبود!

.

.

.

 اینجا، خدایی نیست!

(غروب جمعه از بلندای بلندی ها، تل کمر)



+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 10:22  توسط كوهسار (ماهزاده نجار)  | 

بهار، دخترم تولدت مبارک! (1365/01/15)


15 روز از آغازین روز بهار گذشت.

15 روز از آغاز سبز شدن زمین گذشت.

15 روز از آغاز چه چه دیوانه وار بلبلان گذشت.

15 روز گذشت تا به امروز رسید.

امروزی که طبق روال هر ساله باید رکاب می زدم جاده ها را، پیچ ها را اما اما دریغ این بار آسمان عجیب گرفته و پرده ای سیه بر چهره معشوقم دماوند (قله) نهاده بود که هیچ کس را یارای دیدنش نبود. پس به انتظار آسمانی آبی نشستم. ساعت ها گذشت. روز 15 به انتها رسید. من بودم و چشمانی در انتظار یار. تقویم از آغاز روز 16 خبر می داد. آسمان صاف و شب آرام. سپیده دم، خورشید با آمدنش مرا نوای رفتن داد. بر رخش نشسته و دل به جاده سپردم تا دره های هزارتوی هراز که مثل همیشه هراس با خود می آورد! مثل همیشه آنجا به انتظارم بود. در آغوش کشیدمش و...

در آن دره های هزار توو در اندیشه صعود بودم، بی چشم برهم زدنی از معشوق، که یک آن دستانی گرم شانه ام را بوسید! هراسی، سراسر مرا به خود پیچید! چی کسی می توانست باشد در این دره هااااااااااا؟! افق تو هستی؟ در این دره های هزارتوو چه می کنی؟ از پی ام دوان آمدی باز؟ اما چرا؟ در این دره های سیه چگونه یافتی ام؟ در این دره هایی که هیچ کس هیچ کس نتوان تو را دیدن!!!

 افق تو هستی باز...



کوهساران 2 ساله و کوهسار 26 ساله!



باقی عکس ها در...

                                ادامه مطلب...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 20:5  توسط كوهسار (ماهزاده نجار)  | 

تک درخت اُرس (3/ 1/ 91) ...... اولین در سال نو


هیچ فرقی نمی کنه گیاه باشه یا انسان، مهم اینه که یه تک درخته!

3 روز از بهار 91 گذشته بود و دلم عجیب هوس رکاب در جاده های رو به افق داشت. اما تنها که... زیاد حس تنها رکاب زدن نبود پس به امید یه پارکاب نشستم. توی همین احوال پسرخاله پیام داد که با پسرعمو داریم می ریم رکاب میای؟ تیز رخش رو زین کردم و پیش به سوی بچه ها.

مقصد، تک درخت اُرس تنهایی بود (نوعی کاج بسیار مقاوم در برابر سرما) در جاده فیروزکوه! احتمالا کسی که این مقصد رو پیشنهاد داده، اصلا به روح اعتقادی نداشته! 3 ساعتی مداوم پا به رکاب بودیم اما دریغ از تک درخت مقصد! توی مسیر 5 درخت.. 4 درخت.. 3 درخت.. 2 درخت بود اما خبری از 1 درخت نبود که نبود! خدای من!!!

کیلومترهای آخر مسیر بودیم. دیگه هممون هذیون می گفتیم. سراب تک درخت می دیدیم! دختر... بشی با این پیشنهاد دادنت! واقعا خسته شده بودم، خیلی وقت می شد پا به رکاب نشده بودم. به اصرار پسرخاله یکی دو کیلومتر آخر هم رکاب زدم به امید آخرین پیچ آخرین شیب. آخرین شیب به بالا رسید. پهن دشت عریان با تک درخت تنهایش، سینه به آسمان گشوده بود و عجیب دلربایی می کرد. و چه با وقار به انتظارمان نشسته بود! با دیدن درخت (هر چند از دور) انرژی مضاعفی در وجودم سرازیر شد پس با تمام وجودم رکاب  زدم تا به پاش رسیدم. 37 کیلومتر رکاب فقط برای دیدن یه تک درخت؟! (کل مسیر رفت و برگشت 74 کیلومتر شد).

آرزوی دیدار پس از روزها، ماه ها و سال ها به پایان رسید. حالا فقط و فقط من بودم و تک درخت اُرس. انگار سال هاست همدیگرو می شناسیم. چقدر دلم می خواست توی آغوش بکشمش اما... پس فقط نگاهش کردم و دمی در زیر سایه سار پر مهرش به استراحت و تجدید قوا نشستیم البته با چاشنی ای از جنس ثبت هایی همیشگی! تیک تاک ساعت گذر زمان رو گوشزد می کرد و وقت رفتن بود اما دلم رضای رفتن نداشت! موقع رفتن، تنها چیزی که به درخت هدیه شد بوسه از جنس بهار بود. اگه یه سال یه روز گذرتون به جاده فیروزکوه افتاد. اگه یه سال یه روز یه تک درخت تنومند تنها کنار جاده دیدید، بدونید همون تک درخت ایه که روی سینش یه بوسه ی سپید به یادگار نشسته. پس از ماشین پیاده شید و حتما به سمتش برید و اگه دوست داشتید شما هم یه بوس کوچولو هدیش کنید!


تک درخت ارس


هم رکابان


...


هم رکابان: مسعود نجاری، علی اکبری، ماهزاده نجار.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 18:47  توسط كوهسار (ماهزاده نجار)  | 

7سین 91




+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 14:59  توسط كوهسار (ماهزاده نجار)  |